عاشقانه ای در طهران قدیم

داستان دختر حاج محمود و محمدحسن؛ زیرگذر بازارچه.
پنجشنبه 10 اسفند / 0 / 349

عاشقانه ای در طهران قدیم


سگرمه هاش تو هم بود وقتی ازم پرسید:«حرف خودت چیه؟ کاری به خاله زنک بازیای چادرچاقچوریا ندارم! یه کلوم بگو و خلاص!»
چادرمو که رو شونه ام افتاده بودو کشیدم رو سرم وهمینجور که با گیس بافتم بازی میکردم، بی اون که سرمو بالا کنم گفتم:«من که حرفمو سه ساله زدم! اگه پی این بی آبروییو مالیدم به تنم و تو چمنا با مرد غریب نشستم به گفتگو، از سر شکم سیری یا ویار بستنی نیس- گرچه به قول خانجون، بستنی اوس محمود از مائده های بهشتیه-.
 راز ما از پرده افتاده بیرون محمد حسن! چقد تمنا کردم نزدیک کوچه ماست بندا واینسا به گفت و گو....مسیر گذر خاله از همین سمته. حالا که تشت رسواییمون افتاده زمین خیالت راحت شد؟»
صدای محمدحسن بلندتر شد:« دکی! من چی میگم تو چی میگی! تا ابدالدهر که قرار نبود تو پرده بمونه ماجرا! به خدای احد و واحد، از همون روز که تو باغچه حسین آقا دیدمت و دلم رفت، به خودم قول دادم تو عروس خونم بشی. به قول خود شیرین زبونت، از این بچه ژیگولا نیسیم که به هوای قدم زنی زیر بارون و قهوه خوری تو کافه نادری انتخابت کرده باشیم! حالام خبطی نکردیم...یه اختلاطی با عروسمون کردیمو حاج خانومو یکی دو سال زودتر فرستادیم خواستگاری. من یه سوال ازت پرسیدم، این پیغوم پسغوما که حاج خانوم واسم آورده، نقل تو هم هس یا فقط ارد حاج علی و عیالشه؟»

گیسامو ول کردم و بالاخره نگاش کردم. چشای تنگش داد میزد که منتظر جواب منه. چشای میشیش سه سال بود که واسم خواب و خوراک نذاشته بود. ولی حالا....
با بیقراری نگاش کردم:« محمدحسن خودتم میدونی نقل این حرفا نیس...اون روزی که از باغچه خان عموم تا امامزاده صالحو پیاده بات گز کردم و با زبون بی زبونی حالیت کردم که منم خاطرتو میخوام، یه آشخور بیچاره بیشتر نبودی، ولی مرام و مردونگیت، نماز اول وقت خوندن و چشم پاکیت، دلمو لرزوند. حالا که به لطف حاج محمود دستتم بند شده و جیبت خالی نیس» منتظر بود بقیه حرفمو بشنفه، ولی دلم نمی خواست یه کلمم بیشتر بگم. انگاری بو برد، چون گوشه چادر گل آبیمو تو دستش گرفت و به زمزمه گفت:« چرا ساکت شدی لیلی خانوم؟ من تو خاطرخواهی تو شک ندارم. ولی این سر دووندنا و ناز کردنا و راه کج کردنات از چیه؟ تو این سه سال که عین قصه ها بودیم، هی خیال میکردم پیش خودم، وقتی کاسبیم درست شه و پا پیش بذارم، دیگه سفیدبخت دو عالم میشیم! هی بت میگم مرده و قولش، هی قند تو دلت آب میشه! ولی انگاری خیال خام کردم! آخه لامروت، من که هروخ نقل نداریمو کردم، تندی درومدی گفتی خدا کریمه، این حرفا در شان من و تو نیس، از این حرفای قلمبه سلمبه! حالا چرا رایت برگشته؟هان؟ الان شاید کل زندگیم قد کت شلوار فرنگی دوز آقات نیرزه، ولی خودتم میدونی که از همیشه دستم پرتره. یه چیزی بگو لیلی خانوم!»

بغض چنگ انداخت به گلوم. از محمدحسن رو گرفتم و با صدای لرزون گفتم:« به خدا نه مهرم بهت کم شده نه هوای دیگه ای افتاده به سرم. ولی خب اگه طبق وعده، وقتی خونه پشت باغو خریدی میومدی خواستگاری، انقدر حرف پیش نمیومد... من چی بگم به آقاجونم؟ خودتم میدونی که یه بازارچس و آقام...بش بگم خاطرخواه شاگرد حجره حاج مهدی شدم؟ خداشاهده هنوز باش هم کلام نشدم از بعد مجلس. حالا آقام به کنار، اون یه عمارت جهیزی که مادر برام خریده و دوخته رو چطور تو اون اتاق پایین پله جا بدم؟ خودت میدونی چشم نه دنبال خونه اعیونیه، نه خلعت ابریشم نه دولابچه پر جواهر. ولی بعد پس فرستادن خواستگاری پسر حاج قاسم و میز ممد، کل بازار و خاله و عمه تا هفت پشت، منتظرن ببینن به چه شازده ای قراره شوهر کنم. نه که نقل این خاله خانباجیا واسم حکم باشه، ولی اگه پس فردا یکیشون تو یه مجلسی نشست گفت پسر طبیب و وزیر رد کردی که زن شاگرد حجره ای بشی، مایه سرشکستگی آقاجونم و توئه. اگه بد میگم بگو بد میگی!» نفس عمیقی کشیدم و زل زدم بش. صورتش سرخ سرخ بود و منقطع نفس میکشید. نمیشد حالشو از صورتش بخونم. زیر لب زمزمه کرد:« از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم!» بعد بی یک کلوم حرف اضافه، یاعلی گفت و از جاش جست. لحظه آخر، یه نیم نگاهیم به قیافه مبهوت من انداخت، ولی بعدش بی نقل، رفت و پشت سرشم نگاه نکرد.
دختر حاج علی موند و دو ظرف بستنی آب شده محشر اوس محمود....

نویسنده:متینه ایقائی